تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود و بعد کم کم شکل متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود کار بیخ پیدا کرده بود.هر کس به تناسب امکانات و ذایقه شخصی از ذهنیت زن سنتی و مطالب زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تعییراتش گاه از چادر بود تا مینی ژوپ.
میخواست در همه تصمیمها شریک باشد اما همه مسئولیت ها را از مردش میخواست.می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.مینی ژوپ میپوشید تا پاهایش را به نمابش بگذارد اما اگر کسی چیزی به او میگفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد.طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما مردی را که به این اشتراک تن میداد ضعبف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک یک نقطه نظر جدی تلاشی نمیکرد.از زندگی زناشویی اش راضی نبود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه حیانت.به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی میکشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف میخورد. بی گمان زنانی هم بودند که در دو منتها الیه این طیف ایستاده بودند.اما رعنا درست وسط ابن طیف بود.شب هفدهم اقامتش درست یک هفته پس از جداییمان...بگذریم چه فایده ای دارد گفتن این حرفها؟
در را باز کردم.رعنا نشسته بود روی تخت داشت نامه مینوشت.........
...پشت چشمش را نازک کرد: "تو فکری؟"
-چیزی نیست.
-دلخوری؟
دلخور؟شما جای من بودید کله اش را میکندید.شب قبل داشتم پرتره برنارد را میکشیدم.....می دانستم حالاست که دهانش را باز کند و ایرادی بگیرد.یک بار گفته بود :"چرا همه اش پرتره میکشی؟"یک بار هم به کلی آب پاکی راریخته بود رو دستم."این چیزها را که نه کسی میخرد نه کسی میبیند چرا همه وقتت را برای کشیدنشان تلف میکنی؟"
درافسانه های قدیمی گور خر زیبایی بود که سر راه آدم سبز میشد و بعد که از راهش به در میبرد آنچنان در بلایش می افکند که دل هر کافری به حال آدمیان این جهان افسانه کباب می شد و خدا را شکر میگفت که به جهان واقعیتها تعلق دارد. حالا در جهان واقعیتها آن گور خر زیبا باز پیدایش شده بود و یک راست آمده بود به اتاق من.
ـ تو چطور میتوانی با این بوی رنگ بخوابی؟
دیگر داشت باورم میشد سرنوشت چیزیست مثلثی شکل.من از خانه پدری گریخته بودم چون دائم دو چشم سرزنش بار مرا میپائید.در پایتخت تا آمدم شانه هایم را از بار این وزنه های هراس آور بتکانم آن دو چشم ملامت گر به قدرت رسیده بود.جالا این جا نفسم کمی بالا می آمد که سرو کله رعنا پیدا شده بود!
گفتم : بسته مسکنی را که دیشب به تو دادم کجاست؟
ـ برویم سینما؟
جای شکی نمانده بود که رعنا هم راز مرا در یافته است و فهمیده که من سایه ای بیش نیستم.با این حال گمان کردم نشنیده است.
گفتم : دندانم درد میکند
ـ میگویند دلیکامنس فیلم خوبیست
حس شهادت طلبی و مظلومیت که مشحصه ای کاملا ایرانیست هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل میشود به موقع رفع و رجوع کنیم.گذاشته ایم تا وقتی با کشت و کشتار هم حل نمیشود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم و من در این لحظه به تمام معنا با تا ریخمان یکی شده بودم. مثل شهیدی مظلوم روزنامه را برداشتم و پس از نگاهی کوتاه یه ستون سینماها گفتم : "ساعت نزدیک ده است .سینمایی در همین نزدیکیست که اگر عجله کنیم به سانس آخر شب میریسیم."
دلیکاتسن به زبان فرانسوی بود و رعنا از زبان فرانسه چیزی نمیدانست.همین که فیلم شروع شد به حالت پرخاش رو به من کرد :"این که به زبان فرانسه است ! "
شهید مظلوم که کار را در وقت خودش با یک سیلی کوچک حل نکرده بود در این لحظه یاد نقش تاریخی خود افتاد.از جا برخواست و به سرعت سالن سینما را ترک کرد.تمام شب را تا صبح قدم زده بودم.زیر باران.حالا می پرسید دلخوری؟!
........استکان چایی اش که به ته رسبد وقتش شده بود تا این مرغی را که آب و دانه داده بودم به مبذبح ببرم.برخواستم و در حالی که مستقیم به چشمانش نگاه میکردم با صدایی آرام ولی قاطع گفتم : "شما یک هفته فرصت دارید جای دیگری برای خودتان پیدا کنید!"
قسمتی از رمان کوتاه "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"نوشته "رضا قاسمی" چاپ نشر آتبه ۱۳۸۰ تهران
در یوتبوری میتوانید این کتاب و سایر آثار این نویسنده را از کتابخانه شهر Stadsbiblioteket در خیابان Götaplatsenبه امانت بگیرید.
|
+| نوشته شده توسط آرش در شنبه سی ام شهریور 1387 | موضوع: |