تبليغاتX
ورق پاره های اینترنتی
پرورده عشق شد سرشتم..........بی عشق مباد سرنوشتم
 
جاییست که مردان از آرزو خانه می سازند و زنان بر دارهایی از جنس خیال قالی می بافند و کودکان لالایی هایی را زیر لب زمزمه می کنند که هرگز خوانده نخواهند شد.

رودیست که در سرچشمه اش زنان قالی های رویا را می شویند، مردان از آن رود رنگ بر می دارند و بر دیوارهای آرزو نقش می زنند. بر نقش دیوارها گلهای قالی می روید، کودکان بر گلهای قالی به خواب می روند. گلهای خیال آنها را در شب در آغوش می گیرند تا صبح دوباره در سرزمین رویا و آرزو بشکفند.

بر راه آن سگی نشسته از جنس فراموشی که بر هر رهگذر می خندد. رهگذران بر آن خنده در راه می مانند برای همیشه،برای همیشه، برای همیشه...

در این میانه آن سگ منم!

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه یازدهم تیر 1390 | موضوع: |
 


مادرم هنگامی‌كه در تنش خانه داشتم به شهرهایم آورد
و سرمای جنگل‌ها تا روزمرگ در من خواهد ماند

                                                                               برتولت برشت

 

سردم است. من همیشه سردم است. سرما در همه وجودم ریشه دوانده. انگار دیگر هرگز گرم نخواهم شد.

اینجا همیشه خیس است. همه جا خیس است. خیابان ها، دیوارها، پنجره ها، درخت ها، آدم ها و چترها. انگار هیچ وقت هیچ چیز خشک نخواهد شد. انگارمغزم اسفنج خیسیست که هر زمان بر همه وجودم چلانده می شود. انگار هرگز خشک نخواهم شد.

غربت همراه همیشگی من است. در اتاقم هنگامی که از پنجره به خیابان خیره می شوم. در خیابان هنگامی که از زیر چترم به پنجره ها نگاه می کنم و بیشتر از همه، آن زمان که از پنجره کوچک هواپیما به شهر نگاه می کنم. گویی غربت درونم زاده شده. هر کجا باشم. با من می نشیند. با من چای می نوشد. با من سیگار می کشد. با من در پارک قدم می زند.با من در سینما آواتار می بیند. او هم همیشه سردش است. همیشه خیس است. انگار هرگز گرم نخواهد شد. انگار هرگز خشک نخواهد شد.

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه پنجم دی 1389 | موضوع: |
 
تو کنار پنچره نشسته ای. پای راستت را به شوفاژ زیر پنجره چسبانده ای، لیوان قهوه را در هر دو دستت فشار می دهی و جلو لبهایت میگیری اما چیزی نمی نوشی و به خیابان خیره شده ای. باران از رمق افتاده، اما هنوز می شود ضربات پراکنده قطرات باران را روی سطح چاله های کوچک آب دربین سنگقرشهای پیاده رو دید. گاهی به عابرانی نگاه میکنی که یقه بارانیها را بالا داده اند و سر در گریبان فرو برده می گذرند. بعضی دست در جیب برده اند و شانه ها را جمع کرده اند بعضی هنوز چترها را نبسته اند و تو سعی میکنی چهره های زیر چتر را تصور کنی. دختر و پسری از پیاده رو مقابل عبور مکنند. سرهایشان را به هم چسبانده اند و پسر با دست راست چتر را روی سر هردوشان گرفنه. دختر دست راست را در جیب پالتو فرو برده و دست چپش در جیب راست بارانی پسر است. تو چهره آنها را نمی بینی اما انگار ناگهان چیزی در ذهنت تیر میکشد. ناخوداگاه به من نگاه می کنی. من پشت میز، رو به پنجره و رو به نیمرخ تو پشت لپ تاپم نشسته ام. چشم من روی صفحه مانیتور حرکت میکند و تو نمی دانی وقتی که از پنجره یه خیابان خیره شده بودی، من به تو نگاه می کردم یا همچنان همه حواسم به صفحه مانیتورم بود. همین فکر تو را بیشتر عصبی می کند.

هنوز به دیشب فکر میکنی. وقتی از او خواستی با هم برقصید و من هیچ واکنشی نداشتم. وقتی میرقصیدید من نم نم آب جو می نوشیدم. سیگاری ناشیانه پیچیدم بدون اینکه مثل همیشه ازتو حواهش کنم این کار را برای من کنی. گاهی زیر چشمی به من نگاه میکردی. من سیگارمی کشیدم و آب جو می نوشیدم اما تو هیچ احساسی را در چهره من نمی خواندی. دیشب من از همیشه بیشتر نوشیده بودم. اما بر حلاف همیشه شوخی های  بی مزه نمیکردم و بلند بلند نمی خندیدم و بر خلاف همیشه تو از من نمی خواستی کمتر بنوشم و به فکر راهی باشم که تا خانه بایدبرویم. من با او بحث می کردم. راجع به تفاوت زندگی در اینجا و کشور من وکشور تو و کشور او. تو هم گاهی تلاش می کردی وارد بحث شوی و نظری بدهی. تو و من کنار هم نشسته بودیم و او رو به روی ما. اما انگار ما هر کدام جدا گانه با او صحبت میکردیم. این گفتگوی دو به یک ما، تو را به یاد مصاحبه های استخدام انداخته بود. تا اینکه تو از او خواسته بودی با هم برقصید. تو نمی دانستی چرا از او خواسته بودی همراه ما بیاید. شاید برای اینکه نمی خواستی با من تنها باشی. شاید می خواستی به شکلی حسادت من را تحریک کنی. اما تو مطمئن نبودی. تا اینکه از او خواستی با هم برقصید.نمی دانستی چرا همچین چیزی خواستی. وقتی او بلند شد تا با تو برقصد احساس حماقت می کردی. یک لحظه ترسیدی. هوری دلت ریخت روی پاهات. زیر چشمی به من نگاه کردی. برای اولین بار از زمانی که وارد بار شدیم. اما من فقط داشتم کف روی لیوان را فوت می کردم. اضطراب تو کم کم به عصبانیت تبدیل شد. وقتی در خیابان سر دو راهی از او خداحافظی می کردیم تو یک بار دیگر امتخان کردی. گرمتر از همیشه او را در بغل فشردی و او را بوسیدی. اما من. من بعد از تو با لبخند با او دست دادم و گرم خداحافظی کردم.

من لپ تاپم را میبندم و از جا بلند میشوم. بارانی را از پشتی صندلی که رویش نشسته بودم بر می دارم روی شانه هایم می اندازم تا بپوشم. وقتی لبه آستینم را در مشت گرفتم تا درون آستین بارانی بالا نرود تو می پرسی:

- کجا می ری؟

+ بیرون

- بیرون کجاست

+ از پله ها که بری پایین یه در هست. درو که باز کنی اون طرف در تا آخر دنیا بیرون حساب میشه.

تو می خندی. من به تو نگاه نمی کنم. از دیشب نگاهم را از تو می دزدم. ففط گاهی که حواست به من نیست زیر چشمی تو را نگاه می کنم . مثل وقتی که از پنجره به بیرون خیره شده بودی. من سایه قطره های باران چسبیده روی شیشه پنجره را روی بینی تو نگاه می کردم. اما حالا تو را نگاه نمی کنم. با این حال تلخی صورتت را وقتی یک خنده عصبی می کنی می توانم مجسم کنم.

چند ثانیه بعد از شنیدن صدای بسته شدن در تو مرا می بینی که از زیر پنجره می گذرم. دستها را در جیب بارانی برده ام. یقه بارانی ام را بالا داده ام ، شانه هایم را جمع کرده ام و سرم را در گریبان فرو برده ام .

 

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه ششم آذر 1389 | موضوع: |
 کاش...

نقش ابرها را کاش می شد شست

سقف آسمان را ساعتی برداشت

با ستاره ها چند دقیقه بازی کرد

لحظه ای پشت ماه چشم گذاشت

 

کاش با قدم به تخته سنگ خاطره ها

می شد از رودخانه  زمان برگشت

دو سه روزی کنار کودکیها بود

باز سوار ثانیه ها گم گشت

 

کاش می شد از آسمان بنفش

چکه چکه ستاره می بارید

روی هر برگ نارنجی سبزه

چشمک ستاره می شد دید

 

 کاش این همه فاصله را در خواب

از میان چشمهای تو می شد پیمود

از درون خواب تو بیرون جست

رو به روی تو باز چشم گشود

 

می شد ای کاش حلقه های مویت را

با سرانگشت موج موج نوازش کرد

ذره ذره تو را دمی بویید

بوسه بوسه تو را ستایش کرد

 

کاش می شد از آسمان کم کرد

در زمین کمی زمینی شد

از زمان دقیقه ای جا ماند

زندگی را نگاه  دیگر کرد


     مرداد هشتاد و نه       

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و سوم مرداد 1389 | موضوع: |
 روزنه ای به آسمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هوای روی تو دارم نمی گذارندم

 مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده‌های وصال تو زنده دارندم

 غم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست

 هزار شکر که بی غم نمی‌گذارندم

من آن ستاره‌ی شب زنده‌دار امیدم

 که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم

هنوز دست نشسته‌ست غم ز خون دلم

 چه نقش‌های که ازین دست می‌نگارندم

( شعر: هوشنگ ابتهاج)

(عکس از پجره اتاقم )

|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه سوم شهریور 1388 | موضوع: |
 
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
آوای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
 
مهدی اخوان ثالث
 
|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | موضوع:
 معرفی یک کتاب
تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود و بعد کم کم شکل متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود کار بیخ پیدا کرده بود.هر کس به تناسب امکانات و ذا‌‌یقه شخصی از ذهنیت زن سنتی و مطالب زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تعییراتش گاه از چادر بود تا مینی ژوپ.

میخواست در همه تصمیمها شریک باشد اما همه مسئولیت ها را از مردش میخواست.می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.مینی ژوپ میپوشید تا پاهایش را به نمابش بگذارد اما اگر کسی چیزی به او میگفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد.طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما مردی را که به این اشتراک تن میداد ضعبف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک یک نقطه نظر جدی تلاشی نمیکرد.از زندگی زناشویی اش راضی نبود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه حیانت.به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی میکشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف میخورد. بی گمان زنانی هم بودند که در دو منتها الیه این طیف ایستاده بودند.اما رعنا درست وسط ابن طیف بود.شب هفدهم اقامتش درست یک هفته پس از جداییمان...بگذریم چه فایده ای دارد گفتن این حرفها؟

در را باز کردم.رعنا نشسته بود روی تخت داشت نامه مینوشت.........

...پشت چشمش را نازک کرد: "تو فکری؟"

-چیزی نیست.

-دلخوری؟

دلخور؟شما جای من بودید کله اش را میکندید.شب قبل داشتم پرتره برنارد را میکشیدم.....می دانستم حالاست که دهانش را باز کند و ایرادی بگیرد.یک بار گفته بود :"چرا همه اش پرتره میکشی؟"یک بار هم به کلی آب پاکی راریخته بود رو دستم."این چیزها را که نه کسی میخرد نه کسی میبیند چرا همه وقتت را برای کشیدنشان تلف میکنی؟"

درافسانه های قدیمی گور خر زیبایی بود که سر راه آدم سبز میشد و بعد که از راهش به در میبرد آنچنان در بلایش می افکند که دل هر کافری به حال آدمیان این جهان افسانه کباب می شد و خدا را شکر میگفت که به جهان واقعیتها تعلق دارد. حالا در جهان واقعیتها آن گور خر زیبا باز پیدایش شده بود و یک راست آمده بود به اتاق من.

ـ تو چطور میتوانی با این بوی رنگ بخوابی؟

دیگر داشت باورم میشد سرنوشت چیزیست مثلثی شکل.من از خانه پدری گریخته بودم چون دائم دو چشم سرزنش بار مرا میپائید.در پایتخت تا آمدم شانه هایم را از بار این وزنه های هراس آور بتکانم  آن دو چشم ملامت گر به قدرت رسیده بود.جالا این جا نفسم کمی بالا می آمد که سرو کله رعنا پیدا شده بود!

گفتم : بسته مسکنی را که دیشب به تو دادم کجاست؟

ـ برویم سینما؟

 جای شکی نمانده بود که رعنا هم راز مرا در یافته است و فهمیده که من سایه ای بیش نیستم.با این حال گمان کردم نشنیده است.

گفتم : دندانم درد میکند

ـ میگویند دلیکامنس فیلم خوبیست

حس شهادت طلبی و مظلومیت که مشحصه ای کاملا ایرانیست هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل میشود به موقع رفع و رجوع کنیم.گذاشته ایم تا وقتی با کشت و کشتار هم حل نمیشود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم و من در این لحظه به تمام معنا با تا ریخمان یکی شده بودم. مثل شهیدی مظلوم روزنامه را برداشتم و پس از نگاهی کوتاه یه ستون سینماها گفتم : "ساعت نزدیک ده است .سینمایی در همین نزدیکیست که اگر عجله کنیم به سانس آخر شب میریسیم."

دلیکاتسن به زبان فرانسوی بود و رعنا از زبان فرانسه چیزی نمیدانست.همین که فیلم شروع شد به حالت پرخاش رو به من کرد :"این که به زبان فرانسه است ! "  

شهید مظلوم که کار را در وقت خودش با یک سیلی کوچک حل نکرده بود در این لحظه یاد نقش تاریخی خود افتاد.از جا برخواست و به سرعت سالن سینما را ترک کرد.تمام شب را تا صبح قدم زده بودم.زیر باران.حالا می پرسید دلخوری؟!

........استکان چایی اش که به ته رسبد وقتش شده بود تا این مرغی را که آب و دانه داده بودم به مبذبح ببرم.برخواستم و در حالی که مستقیم به چشمانش نگاه میکردم با صدایی آرام ولی قاطع گفتم : "شما یک هفته فرصت دارید جای دیگری برای خودتان پیدا کنید!"

 

قسمتی از رمان کوتاه "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"نوشته "رضا قاسمی" چاپ نشر آتبه ۱۳۸۰ تهران

در یوتبوری میتوانید این کتاب و سایر آثار این نویسنده را از کتابخانه شهر Stadsbiblioteket  در خیابان Götaplatsenبه امانت بگیرید.

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه سی ام شهریور 1387 | موضوع: |
 نور و سایه
معرفت هر اندیشمندی چون نوریست که بر او میتابد و جهالت او چون سایه ای در پی او  می آید.هر چه این نور تابانتر شود آن سایه تاریکتر دیده میشود. نور تابان،ستایشگران او را چنان خیره میگرداند که از دیدن آن سایه باز میمانند و سایه او برای مخالفانش چنان هولناک مینماید که این حقیقت ساده را درنمی یابند که بدون آن نور این سایه به این اندازه هولناک نبود.

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه یازدهم مرداد 1387 | موضوع: |
 سنین تکبر و نیچه
امروز صبح قسمتی از کتاب "انسانی،بسیار انسانی" نوشته "نیچه" از بخش نهم تحت عنوان "انسان تنها با خویشتن" را میخواندم. به پاراگرافی رسیدم که انگار نیچه حدود ۱۳۰ سال پیش نوشته بود تا امروز من بخوانم و ویران شوم.

 "بین بیست و شش تا سی سالگی انسانها در دوره تکبر به سر میبرند. این زمان نخستین حالت پختگی با ته مانده ای از ترشی ناشی از خامی است.به همین دلیل فرد می خواهد آنچه را در درون خویش حس میکند از دیدگاه انسانهایی که هیچ از آن نمیدانند یا اندکی از آن میدانند مورد احترام قرار گیرد و مایه افتخارش باشد و به همین دلیل انتقامی می گیرد در این حالت در نگاه،رفتارهای همراه با خودپسندی ،لحن صدایی که گوش و چشمهای دقیق در تمامی فعالیتهای آن دوره آن شخص (تفاوت نمیکند در ادبیات و فلسفه و موسیقی و نقاشی و ...) باز میشناسند هویداست. مردان مسن تر و با تجربه به این رفتار میخندند و تحت تاثیر آنها به این سنین زیبای زندگی احترام می گذارند،در این سنین است که انسان از سرنوشت خویش تا حدی کم و بیش ناراحت است. بعدها واقعا فرد نمودی دیگر پیدا میکند اما شاید دیگر آن ایمان خوب را از دست داده باشد و این چنین در سراسر زندگی خود بازیچه خودپسندی شود."

به قول یکی از دوستانم نیچه ویرانگر است.اما این بار این ویرانگری برای من که حدود دو ماه از بیست و شش سالگیم میگذرد خیلی شیرین و خنده آور بود چون که گویی خودم را در کانون آن میدیدم.با خودم گفتم "خدا نکند ذره غباری ناچیز،حیران و سرگردان چون من دچار وهم خودپسندی شود".اما دوباره فکر کردم آیا در همین جمله ،تظاهر به فروتنی با ریشه ای از خودپسندی نهان نیست؟ اگر از نیچه بپرسید حتما میگود که هست.اگر از من بپرسید....دهانم دوخته شده!

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه چهارم مرداد 1387 | موضوع: |
 گذر
امروز صبح از مترو که پیاده شدم و پا روی پله برقی گذاشتم پیرمردی با کت و شلوار شیک و صورت تراشیده و در مجموع با ظاهری آراسته کنار دست من سوار پله شد. دستش را در حالی که مشت بود و انگار چیزی در مشت داشت جلو آورد گفت:

- سلام پسرم

+سلام پدر جان . جانم!

- پسرم دستتو جلو میاری؟

دستمو که بردم جلو یک سکه ۵ ریالی گذاشت کف دستم.

- پسرم تبرک مکه ست .

+ زنده باشی پدر جان اما مگه شما منو میشناسی؟

- پسرم تو این دنیا آشنایی آدما بیشتر از این نیست. سلام-خداحافظ . بقیه دیگه خیالات ماست.

بعد رو کرد به جوانی که روی پله بالایی استاده بود و با دست به شانه جوان زد.

- سلام پسرم دستستو میاری جلو....

از محوطه مترو که خارج شدم در حالی که سکه کوچک مسی رنگو بین انگشتام میچرخوندم با خودم فکر میکردم با اینکه من به تبرک اشیا اعتقادی ندارم اما این سکه ۵ ریالی را همیشه نگه میدارم چون منو همیشه یاد پیر مردی میندازه که آشناییم با او یک سلام-خداحافظ و خالی از دیگر توهمات بود. یادم بماند که انسان در این جهان توریستیه که فرصت زیادی برای دیدن زیباییها نداره و نفعی از این سفر گردشی به جز لذت درک زیباییهای حقیقی با خود نمیبره. شاید این پیر مرد نشانه ای بود برای من تا راهنمایی باشه برای موضوعی که این روزها ذهنمو مشغول کرده !

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن        منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات       بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست           به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی ازان نقش خود زدم بر آب     که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ         که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

 

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه دوم تیر 1387 | موضوع: |
 
 
بالا