تبليغاتX
ورق پاره های اینترنتی
پرورده عشق شد سرشتم..........بی عشق مباد سرنوشتم
 روزنه ای به آسمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هوای روی تو دارم نمی گذارندم

 مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده‌های وصال تو زنده دارندم

 غم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست

 هزار شکر که بی غم نمی‌گذارندم

من آن ستاره‌ی شب زنده‌دار امیدم

 که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم

هنوز دست نشسته‌ست غم ز خون دلم

 چه نقش‌های که ازین دست می‌نگارندم

( شعر: هوشنگ ابتهاج)

(عکس از پجره اتاقم )

|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه سوم شهریور 1388 | موضوع: |
 
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
آوای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
 
مهدی اخوان ثالث
 
|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | موضوع:
 معرفی یک کتاب
تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود و بعد کم کم شکل متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود کار بیخ پیدا کرده بود.هر کس به تناسب امکانات و ذا‌‌یقه شخصی از ذهنیت زن سنتی و مطالب زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تعییراتش گاه از چادر بود تا مینی ژوپ.

میخواست در همه تصمیمها شریک باشد اما همه مسئولیت ها را از مردش میخواست.می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد.مینی ژوپ میپوشید تا پاهایش را به نمابش بگذارد اما اگر کسی چیزی به او میگفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد.طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما مردی را که به این اشتراک تن میداد ضعبف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک یک نقطه نظر جدی تلاشی نمیکرد.از زندگی زناشویی اش راضی نبود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه حیانت.به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی میکشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف میخورد. بی گمان زنانی هم بودند که در دو منتها الیه این طیف ایستاده بودند.اما رعنا درست وسط ابن طیف بود.شب هفدهم اقامتش درست یک هفته پس از جداییمان...بگذریم چه فایده ای دارد گفتن این حرفها؟

در را باز کردم.رعنا نشسته بود روی تخت داشت نامه مینوشت.........

...پشت چشمش را نازک کرد: "تو فکری؟"

-چیزی نیست.

-دلخوری؟

دلخور؟شما جای من بودید کله اش را میکندید.شب قبل داشتم پرتره برنارد را میکشیدم.....می دانستم حالاست که دهانش را باز کند و ایرادی بگیرد.یک بار گفته بود :"چرا همه اش پرتره میکشی؟"یک بار هم به کلی آب پاکی راریخته بود رو دستم."این چیزها را که نه کسی میخرد نه کسی میبیند چرا همه وقتت را برای کشیدنشان تلف میکنی؟"

درافسانه های قدیمی گور خر زیبایی بود که سر راه آدم سبز میشد و بعد که از راهش به در میبرد آنچنان در بلایش می افکند که دل هر کافری به حال آدمیان این جهان افسانه کباب می شد و خدا را شکر میگفت که به جهان واقعیتها تعلق دارد. حالا در جهان واقعیتها آن گور خر زیبا باز پیدایش شده بود و یک راست آمده بود به اتاق من.

ـ تو چطور میتوانی با این بوی رنگ بخوابی؟

دیگر داشت باورم میشد سرنوشت چیزیست مثلثی شکل.من از خانه پدری گریخته بودم چون دائم دو چشم سرزنش بار مرا میپائید.در پایتخت تا آمدم شانه هایم را از بار این وزنه های هراس آور بتکانم  آن دو چشم ملامت گر به قدرت رسیده بود.جالا این جا نفسم کمی بالا می آمد که سرو کله رعنا پیدا شده بود!

گفتم : بسته مسکنی را که دیشب به تو دادم کجاست؟

ـ برویم سینما؟

 جای شکی نمانده بود که رعنا هم راز مرا در یافته است و فهمیده که من سایه ای بیش نیستم.با این حال گمان کردم نشنیده است.

گفتم : دندانم درد میکند

ـ میگویند دلیکامنس فیلم خوبیست

حس شهادت طلبی و مظلومیت که مشحصه ای کاملا ایرانیست هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل میشود به موقع رفع و رجوع کنیم.گذاشته ایم تا وقتی با کشت و کشتار هم حل نمیشود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم و من در این لحظه به تمام معنا با تا ریخمان یکی شده بودم. مثل شهیدی مظلوم روزنامه را برداشتم و پس از نگاهی کوتاه یه ستون سینماها گفتم : "ساعت نزدیک ده است .سینمایی در همین نزدیکیست که اگر عجله کنیم به سانس آخر شب میریسیم."

دلیکاتسن به زبان فرانسوی بود و رعنا از زبان فرانسه چیزی نمیدانست.همین که فیلم شروع شد به حالت پرخاش رو به من کرد :"این که به زبان فرانسه است ! "  

شهید مظلوم که کار را در وقت خودش با یک سیلی کوچک حل نکرده بود در این لحظه یاد نقش تاریخی خود افتاد.از جا برخواست و به سرعت سالن سینما را ترک کرد.تمام شب را تا صبح قدم زده بودم.زیر باران.حالا می پرسید دلخوری؟!

........استکان چایی اش که به ته رسبد وقتش شده بود تا این مرغی را که آب و دانه داده بودم به مبذبح ببرم.برخواستم و در حالی که مستقیم به چشمانش نگاه میکردم با صدایی آرام ولی قاطع گفتم : "شما یک هفته فرصت دارید جای دیگری برای خودتان پیدا کنید!"

 

قسمتی از رمان کوتاه "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"نوشته "رضا قاسمی" چاپ نشر آتبه ۱۳۸۰ تهران

در یوتبوری میتوانید این کتاب و سایر آثار این نویسنده را از کتابخانه شهر Stadsbiblioteket  در خیابان Götaplatsenبه امانت بگیرید.

|+| نوشته شده توسط آرش در شنبه سی ام شهریور 1387 | موضوع: |
 نور و سایه
معرفت هر اندیشمندی چون نوریست که بر او میتابد و جهالت او چون سایه ای در پی او  می آید.هر چه این نور تابانتر شود آن سایه تاریکتر دیده میشود. نور تابان،ستایشگران او را چنان خیره میگرداند که از دیدن آن سایه باز میمانند و سایه او برای مخالفانش چنان هولناک مینماید که این حقیقت ساده را درنمی یابند که بدون آن نور این سایه به این اندازه هولناک نبود.

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه یازدهم مرداد 1387 | موضوع: |
 سنین تکبر و نیچه
امروز صبح قسمتی از کتاب "انسانی،بسیار انسانی" نوشته "نیچه" از بخش نهم تحت عنوان "انسان تنها با خویشتن" را میخواندم. به پاراگرافی رسیدم که انگار نیچه حدود ۱۳۰ سال پیش نوشته بود تا امروز من بخوانم و ویران شوم.

 "بین بیست و شش تا سی سالگی انسانها در دوره تکبر به سر میبرند. این زمان نخستین حالت پختگی با ته مانده ای از ترشی ناشی از خامی است.به همین دلیل فرد می خواهد آنچه را در درون خویش حس میکند از دیدگاه انسانهایی که هیچ از آن نمیدانند یا اندکی از آن میدانند مورد احترام قرار گیرد و مایه افتخارش باشد و به همین دلیل انتقامی می گیرد در این حالت در نگاه،رفتارهای همراه با خودپسندی ،لحن صدایی که گوش و چشمهای دقیق در تمامی فعالیتهای آن دوره آن شخص (تفاوت نمیکند در ادبیات و فلسفه و موسیقی و نقاشی و ...) باز میشناسند هویداست. مردان مسن تر و با تجربه به این رفتار میخندند و تحت تاثیر آنها به این سنین زیبای زندگی احترام می گذارند،در این سنین است که انسان از سرنوشت خویش تا حدی کم و بیش ناراحت است. بعدها واقعا فرد نمودی دیگر پیدا میکند اما شاید دیگر آن ایمان خوب را از دست داده باشد و این چنین در سراسر زندگی خود بازیچه خودپسندی شود."

به قول یکی از دوستانم نیچه ویرانگر است.اما این بار این ویرانگری برای من که حدود دو ماه از بیست و شش سالگیم میگذرد خیلی شیرین و خنده آور بود چون که گویی خودم را در کانون آن میدیدم.با خودم گفتم "خدا نکند ذره غباری ناچیز،حیران و سرگردان چون من دچار وهم خودپسندی شود".اما دوباره فکر کردم آیا در همین جمله ،تظاهر به فروتنی با ریشه ای از خودپسندی نهان نیست؟ اگر از نیچه بپرسید حتما میگود که هست.اگر از من بپرسید....دهانم دوخته شده!

|+| نوشته شده توسط آرش در جمعه چهارم مرداد 1387 | موضوع: |
 گذر
امروز صبح از مترو که پیاده شدم و پا روی پله برقی گذاشتم پیرمردی با کت و شلوار شیک و صورت تراشیده و در مجموع با ظاهری آراسته کنار دست من سوار پله شد. دستش را در حالی که مشت بود و انگار چیزی در مشت داشت جلو آورد گفت:

- سلام پسرم

+سلام پدر جان . جانم!

- پسرم دستتو جلو میاری؟

دستمو که بردم جلو یک سکه ۵ ریالی گذاشت کف دستم.

- پسرم تبرک مکه ست .

+ زنده باشی پدر جان اما مگه شما منو میشناسی؟

- پسرم تو این دنیا آشنایی آدما بیشتر از این نیست. سلام-خداحافظ . بقیه دیگه خیالات ماست.

بعد رو کرد به جوانی که روی پله بالایی استاده بود و با دست به شانه جوان زد.

- سلام پسرم دستستو میاری جلو....

از محوطه مترو که خارج شدم در حالی که سکه کوچک مسی رنگو بین انگشتام میچرخوندم با خودم فکر میکردم با اینکه من به تبرک اشیا اعتقادی ندارم اما این سکه ۵ ریالی را همیشه نگه میدارم چون منو همیشه یاد پیر مردی میندازه که آشناییم با او یک سلام-خداحافظ و خالی از دیگر توهمات بود. یادم بماند که انسان در این جهان توریستیه که فرصت زیادی برای دیدن زیباییها نداره و نفعی از این سفر گردشی به جز لذت درک زیباییهای حقیقی با خود نمیبره. شاید این پیر مرد نشانه ای بود برای من تا راهنمایی باشه برای موضوعی که این روزها ذهنمو مشغول کرده !

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن        منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات       بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست           به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی ازان نقش خود زدم بر آب     که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ         که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

 

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه دوم تیر 1387 | موضوع: |
 ارتکاب شعر
دیشب دلم بد گرفته بود.همین طور که دراز کشیده بودم به "نوای همایون" استاد "صالح عظیمی" گوش می دادم.یکی از تصنیفها آلبوم با این مطلع شروع میشد:

چه شبیست یا رب امشب که ز پی سحر ندارد...

دل گرفته من با این مطلع و حال و هوای دستکاه همایون همراه شد و این چند بیت به ذهنم رسید که مرتکب این شبه شعر شدم.البته بیت اول همانطور که گفتم از من نیست و هر چه جستجو کردم شاعرش را نیافتم.

چه شب است یا رب امشب که ز پی سحر ندارد

من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد

همه عمر جهد کردم که جمال یار ببینم

چه ثمر که چشم خونبار ز سرشک بصر ندارد

به نسیم گفتم ای دوست خبرش به من بیاور

به غمم نسیم خندید که نگار خبر ندارد

همه روی او بهاری همه جان من کویر است

چه امید که این بهاران به کویر گذر ندارد

من و این همه گدایی به درش ولی چه حاصل

که شه نشسته بر دل به گدا نظر ندارد

نگهش به جانم آتش زد و دل بهای خون کرد

به فدای چشم مستش نگهش بها ندارد

همه آرزویم آن است که شبی کنارش آرم

چه کنم که شب گرفتست و سر کنار ندارد

به هوا خواهی او دل من به چشم من گفت

تو مبند نگه ز رویش که نگه گنه ندارد

سر من به خاک تربت دل من به سوی جام است

که به غیر شیخ جامی مددی دگر ندارد

                                                                     نیمه شب ۲۷ خرداد ۸۷

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | موضوع: |
 موسیقی سنتی
نمیتوان از کسی که زبان فارسی را نمیفهمد انتظار داشت از غزلیات حافظ لذت ببرد. هر نوع موسیقی مانند یک زبان است .برای فهمیدن آن باید واژگان و دستورات آن زبان را شناخت و هر چه این زبان پیچیده تر باشد شناخت آن به زمان بیشتری نیازمند است . تنها پس از آموختن یک زبان درک زیبایی ظرایف ادبی آن زبان میسر می شود.

کسی که بدون شناخت از موسیقی سنتی از غمناک بودن و ملال آور بودن آن صحبت میکند مانند کسی است که برای مثال بدون دانستن زبان آلمانی اشعار گوته و شیلر  را ملال آور می داند.

خواستگاه احساسات مثبت بشری از جمله شادی، درک و حرکت به سوی زیبایی است.درک زیبایی نهفته در هر دستگاه،هر آواز و هر جمله در حد اعلای خود تنها با تجربه شخصی ممکن است.چنانکه زیبایی نهفته در غزلیات حافظ تنها با خواندن و اندیشیدن در هر بیت آن درک می گردد.

آن چه یک عاشق موسیقی سنتی را در مشق دشوار و طولانی ردیف به پیش می برد نه انگیزه صرف یک نوازنده یا خواننده شدن بلکه درک تدریجی زیبایی گوشه ها و جملات این هنر شفاهیست که چکیده زیبایی شناسی صوتی اقوام ایران در طول صدها سال یا بیشتر می باشد.هر چه هنرجو در شناخت این هنر پیش میرود توانای او در لذت بردن از شنیدن آثار ناب این موسیقی که بارها توسط او شنیده شده بیشتر می گردد چرا که با هر گام به جلو گوشه ای جدید از این زیبایی را درک میکند.هر سالک این راه  اعتراف خواهد کرد که لذتی که امروز از شنیدن تکنوازی فلان استاد میبرد قابل مقایسه با لذت شنیدن همان اثر در مثلا ۵ سال پیش نیست هرچند که در طول این سالها آن اثر را دهها بار شنیده باشد با هر بار گوش دادن به آن چیزی نو در آن میابد.این همان راز ماندگاری این هنر اصیل در پیچ و خم همه دشواریهای تاریخی است.

|+| نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 | موضوع: |
 متافیزیک
نظر شما درباره این جمله نیچه چیه؟ "اندیشیدن در متافیزیک به فرض وجود داشتن، به همان اندازه سودمند است که تجزیه شیمیای آب برای کشتیرانی که در میانه طوفانی هولناک گرفتار شده است" البته اگر من عبارت یا جمله ای از کسی مینویسم به معنی این نیست که به آن عبارت اعتقاد دارم.هدف من دانستن نظر دوستان است.
|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه هشتم آذر 1386 | موضوع: |
 
من را ببخش برای همه لحظه هایی که بی حوصله بودم.برای همه لحظه هایی که تو با ذوق از آینده حرف میزدی اما من تخمه میشکستم و چشمم به فونبال بود.این چند روز که نیستی حس میکنم چقدر روزهام خالی شده. دلم به اندازه مهربانیت برایت تنگ شده. البته هیچ قولی نمیدم وقتی بعدا هم که از آینده حرف میزنی چشم به فوتبال تخمه نخورما...! P;
|+| نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه هشتم آذر 1386 | موضوع:
 
 
بالا